|
ابر واژه ها میبارد و باران جملات فرو میریزد
|
||
|
یه بغض سنگین گلومو گرفته بود......خیلی هم سنگین بود....
یه حس غریب یا یه حس خیلی عجیب بمونه تو دلت ....
ولی بهش اجازه ندی و نذاری بریزه پایین......
بي آن که در جستجوي قافيه باشم و بي آن که حتي در جستجوي واژه ها باشم امشب هم میخواهم از تو بگویم مي خواهم از تو بگويم از تو که عاشقانه دوستت دارم با ساده ترين کلمات همراه با همين اشکي که دارد مي غلتد و فرو مي افتد مي خواهم بگويم دوستت دارم امشب نه مي خواهم برايت از آسمان خورشيد بياورم نه مي خواهم ستاره ها را برايت بچينم و نه مي خواهم به شهر آرزوها و رؤياها بروم فقط ساده و با صداقت همراه با شاهدي صادق از اعماق جاني سوخته با چشماني باراني مي خواهم بگويم دوستت دارم و مي خواهم بگويم اين نه سخني است که تنها بر زبان آيد من تقدس عشقت را بر کرامت وجودم نشانده ام و اگر سراسر وجودم زبان باشد يکسره خواهد گفت: دوستت دارم
باران رویاست
میان بال های شب می خزد
به پنجره های بسته دست می کشد
و در میان رازها راه می رود
باران رویاست
آرزوها را صدا می کند
در کوچه های گذشته قدم می زند
هیچ نمی پرسد
همه چیز را می داند...
باران رویاست
و رویاها به بارانی شسته خواهد شد
تو نیز بارانی
میان رویاهای من تا صبحدم قدم می زنی
رازها را نوازش می کنی
هیچ نمی پرسی
همه چیز را می دانی ....
دلم برای تو تنگه مهربونم... هر نسیمی که می وزه عطر تو رو به یادم می یاره... یاد تو دوباره برام تداعی می کنه.نمی دونی که چقدر دلتنگتم... بی صدا می شکنم... آروم پراشک می شه چشمام ... نگاه می کنم به دستانم جای خالی دستات و می بینم تو آیینه که نگاه می کنم انعکاس چشمات رو می بینم.آخ که چقدر دلتنگتم ... اگه دیگه پیشم نباشی دیگه رو شونه ی کی سر بزارم.... دیگه بارون واسه کی شم و ببارم؟؟ آغوش سردم گرمای تو رو می خواد این قلب خسته نوازش دستاتو می خواد نمیدونم چجوری میتونم اینهمه دلتنگی رو تحمل کنم تمام روزا دارم به این فکر میکنم که واقعا اگه اون روز برسه...من چیکار کنم... از حالا غصم گرفته.... من نمیتونم....نه نمیتونم... من اصلا نمیتونم دوریتو تحمل کنم من طاقت اینهمه دلتنگی رو ندارم دوستت دارم به تعداد نفسهایی که تا به حال کشیدم.
دوستت دارم به اندازه ی تموم تپش های قلبم.
خیلی بیشتر دوستت دارم به اندازه تعداد قدم هایی که برداشتم
خیلی بیشتر از لحظه هایی که به یادت بودمو هستم
بیشتر از عشقی که نسبت به خودم داشتم دوست دارم
بیشتر از گل های بهشت دوست دارم
بیشتر از نور موقع طلوع آفتاب دوست دارم
و خیلی بیشتر از همه ی زندگیم که تویی دوست دارم
ولی درکل اینا رو گفتم که بدونی خیلی خیلی بیشتر از این ها دوست دارم... فکر میکردم عشق ساده تر از این هایی ایست که دلم را به بازی بگیرد گمانم براین بود که عشق ساده می آید و ساده میرود خیالم بود که عشق اگر هم قدرتمند باشد تنها میتواند قلبم را به بازی بگیرد تصور میکردم عشق همان احساسی است که تنها قلبم را به درد می آورد در فکرم بود که هر گاه که خواستم میتوانم عشق را دور بریزم ...ولی بر خلاف تمام ذهنم دیدم عشق :همان شعله زیبایی است که ذره ذره ی دمم را میسوزاند.
معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت ! معلم گفت: هر چه مي داني بنويس ! و پسرك گچ را در دست فشرد ... معلم عصباني بود و گفت : املاي آن را نمي داني؟!! سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود ... معلم سر او داد كشيد و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت ! و باز جوابي نداد. معلم به تخته كوبيد و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد ... معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس گفتم هر چه مي داني بنويس...! و پسرك شروع به نوشتن كرد : كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است و كيف پدر هم سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد : پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است. بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت : تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد ... گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت ، معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود ... معلم گفت : بنشين. پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست و معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند ... اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت و معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه قلب یک معلم واقعی هرگز سياه نيست...
می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد در دایره حضورش تو را به من نشان دهد !!
می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم هر وقت دلم هوای تو را کرد عطر حظور مهربان تو را با من هم قسمت کنند !! می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد !! می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنون پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرارم را هم شنیدند عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند...!! امروز روز تولد عزیزترین منه!!! ...::: بــبـخـشــیــــد ... ... :::... شاید تا حالا بهت نگفته باشم ولی حالا میگم که همیشه خیلی آرومم میکنی واقعا وقتی باهات حرف میزنم انگار همه ی غمام یادم میره! با تو بودن به من آرامش میده...
امشب به اندازه ی همه شب هایی که ندیده بودمت و ندیده بودی منو داغونم .
داغونم چون تو رو دیدم. داغونم چونکه فکر نمیکردم کسی باشه که بتونه داغونم کنه. بیشتر داغونم چونکه نمیدونم اونم داغونه یا نه؟؟ داغونم برای اینکه فکر نمیکردم صدات اینجوری نه تنها قلبم رو بلکه همه بند بند وجودم رو محتاج خودت کنه. داغونم چونکه فکر نمیکردم به همین راحتی قلبم در یک لحظه به اندازه تموم عمرم بتپه. آره امشب داغونم چونکه تازه فهمیدم عشق هم معنا هایی دارد.تازه فهمیدم چه ساده اند تمام کسانیکه عشق را نبوییده اند.چه آسوده اند کسانیکه تا به حال تشنه ی شنیدن صدای نفس های معشوق نبوده اند. امشب به اندازه ی تمام شب هایی که بدون دیدن تو سپری کردم داغونم. امشب داغونم چونکه نگران فردایی هستم که باز بی تو باشد. امشب داغونم چونکه تو همه وجودم رو در یک لحظه ازم گرفتی.ای معشوق من یا دلم را پس بده یا تا ابد شب هایم را آرام کن. ولی ای کاش تنها امشب داون بودم ای کاش. "ای آشفته دلان من هم به دنیای تلخ و شیرینتان پیوستم.دنیایی که فقط برای ماست.فقط برای ما.برای کسانی که نمیدانن عاشقند یا آشفته .دنیای ما" آره امشب خیلی داغونم چونکه تا بینهایت عاشقم. پرند ه خسته روزی به مقصد خواهد رسید پرنده کوچک با تنی خسته به امید آرزوی بزرگ به پرواز درآمد بالهایش دیگر قدرت پرواز ندارد دلش آنچنان خسته است که خستگی راه را به یاد نمی آورد دلش از دست روزگار می گرید به ناچار سفر را انتخاب کرده شاید که زندگی اش را عوض کند اما پرنده کوچک ما نمی داند هر کجا رود آسمان یکی ایست زمین یکی ایست روزگار نیز همان بازی را برایش رقم زده پس چرا می رود؟
باران که میبارد…
امشب به یاد تک تکِ شب ها دلم گرفت نوروز پاسداشت عشق های کوچکی است که زنده مانده اند بقیه در ادامه مطلب... برچسبها: نوروز1391, عید91, سال جدید, نوروز91, تبریک سال نو, متن سال91 ادامه مطلب در سال جدید یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند.. بقیه در ادامه مطلب... ادامه مطلب در آغاز سال جدید... یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
سال جدید رو به همه ی دوستان عزیزمون تبریک میگیم! امیدواریم که همتون سال خوبی داشته باشید عــــیــدتــــون مـــبـــارکـــــــ EJ......FJ
چند صباحی است که دل را معبد عشقت نهادم و از فراسوی فاصله ها نگاه مهربانت را بر خود خریدم روزگاری بود که تنهاییم را با مرغان آسمان تقسیم می نمودم و همراه با بارش باران دل تنهایم را نوازش می کردم تا اینکه نامت را شنیدم و همانا عشق بزرگت را با دنیای تنهاییم تعویض نمودم ... مهربانا اگر روزی یاد من در قلبت از بین رفت شکایتی ندارم... زیرا یاد تو را با خودهمراه خواهم کرد در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشد؟ در گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد ؟ در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟ آیا میبینی که تو را میبیند؟ صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم... دوست ندارم که بگویم دوستت دارم... دوست دارم که بدانی دوستت دارم !!
بنویس تا آدما عشق و زندگی رو به یاد بیارن ... بنویس تا بدونن هنوز دوست داشتنی هست... بنویس تا بدونن دو تا آدم میتونن عـــاشق هم باشن... میتونن دوست و عاشق هم باشن..... بنویس تا بدونن دوست داشتن از تنهایی بهتره... بنویس تا بدونن عشق خیابونی عشق نیست... ...بنویس تا بدونن اگه زندگی سخته ...با یه عشق همیشگی ... با یه دوست داشتن موندگار میشه آسونش کرد... میشه تا خدا رسید...
قرارمان باران بود ساعت دلدادگی کنار عشق یادت هست ؟! من آمدم باران هم و رنگین کمان برای عشق تمام قطره ها را در انتظارت قدم زدم و خیابان را تا تمام شهر به جستجوی تو بردم تو امّا نیامدی نمی دانم اشک بود یا باران چیزی بر گونه ام سر می خورد و روی کفش ها یم می چکید که می گفت تو در خواب من جا مانده ای و من ... چشم هایم را به ملاقات آورده بودم ! همیشه ... این گونه از رؤیای تو تنها به خانه بر می گردم دانی که دلم در غم عشقت به چه حال است؟ در خواب همیشه رخ زیبای تو بینم غوغای دلم بین و بر این دل گذری کن این دل ز تمنای وصالت همه رشک است گر نور رخت بر دل بی تاب نتابد
معنای حقیقی عشق در گلها نهفته است. کسی که سعی کند صاحب گلی شود پژمردن زیبایی اش راهم می بیند. اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد ، همواره با او می ماند! بگو از آن عشقی که مرا به صد بی راهِ زد! بگو از خودت که مرا همچو دیوانه ای ساخته! بگو از چهره بیاد ماندیت که مرا یادش همچو ققنوسی به آتش می کشد !! بگو از کلام ویران کننده ات که مرا به خراباتی همانند ساخته !! بگو از صدای گوش نوازت که مرا یادش،ذهنم را نوازش و وجودم را همچو چلچله ای ست می سازد!! بگو از خاطرات بجا مانده ات که مرا یادش افسون و پریشان می سازد ! آخر بگو از فراغت که مرا یادش همچو مجنونی آواره جهان و همچو کبوتری تنها به آبی بیکران راهنمایی می کند! می گویمت که فراغت... زمان را پوچ هستی را بی ارزش ارزش ها را بی محتوا زیبا یی ها را به پلیدی و سیاهی برایم مبدل ساخته ... می گویم که تا وجود و هستیم به این جهان فانیست ... ملکــــــه ی ذهنـــــــــم و فـرمانــروای قـــــلبــــــــــــــــــــم تـــو هســــــتی و قــــلبــــــم مـــــال توســـــــــت !!!!
اینجا من ؛ چشم انتظار دستی نشسته ام تا برای نوازش به سمتم دراز شود و مرا از بی کسی های دلم برهاند. می نشینم تا به چشمانم ثابت کنم این همه غربت و تنهایی را و در سکوت خویش فریاد زنم بغض های سر به مهر قلبم را. اینجا من تنها و منتظر می مانم تا شاید دلی که خسته می رسد از راه و به دنبال عشق می گردد،محبتم را نثارش کنم تا شاید او هم دستان پینه بسته ام را در آغوش بگیرد و بفشارد. اینجا من تنها و غریبم ای دوست. مرا دریاب . . . و تنهایم نگذار. . . که بی تو هیچ ام . . . اینبار هم حرفهایم از جنس همیشه است از جنس آب و آینه و مهر حرفی شبیه خود عشق... شبیه خود تو! نمی گویم دلتنگ توام...تو با منی ... هر نفس ... تا همیشه!! نمی گویم بمان ... تو ماندنی ترین حضوری برایم! حتی نمیگویم عشق ... تو تمامی عشقی برایم... تو تمامی بهانه ام برای عاشقی ...برای لبخند ... برای داشتن آرزوهای دست یافتنی ... من تمامی غرورم از داشتنت من تمامی بهارم از حضورت مرا ببین ای دوست داشتنی ترین داراییم ...! عاشقم... عاشق تو! عاشق لبخندهای مهربانت... عاشق حرم نگاه عزیزت... عاشق امنیت ناب دستهایت... عاشق تو که هیچکس مثل تو نیست... ... تا تو هستی مهربانی خدا با من است ... اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو ! چقدر خواب ببینم که مال من شده ای و شاه بیت غزل های لال من شده ای چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض جواب حسرت این چند سال من شده ای چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟ تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای هنوز نذر شب جمعه های من اینست که اتفاق بیفتد حلال من شده ای که اتفاق بیفتد کنارتان هستم برای وسعت پرواز بال من شده ای میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای دیشب چه شبی بود
کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که بی نظیری مثه تو که با نگاهت ، منو از خودم می گیری کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که تکیه گاهی تو به داد من رسیدی،توی تردید و سیاهی همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه عشق تو پناه آخر ، واسه قلب نیمه جونه کی می خواد مثل تو باشه ، کی مثه تو مهربونه وقتی که چشای خیسم، دیگه جایی رو نمی دید جزتوهیچ کس تو دنیا، حال وروزمو نفهمید همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه
|
|
|