تبليغاتX
Night mystery

ابر واژه ها میبارد و باران جملات فرو میریزد

 

یه بغض سنگین گلومو گرفته بود......خیلی هم سنگین بود....


نه میذاشتم بشکنه نه ........دلم میخواست گریه کنم....اونم یه عالمه


خیلی بده احساس دلتنگی...

یه حس غریب یا یه حس خیلی عجیب بمونه تو دلت ....


یه حاله اشک بخواد مهمون چشات بشه,

ولی بهش اجازه ندی  و نذاری بریزه پایین......


انگار با خودت سر جنگ داشته باشی


نمی دونم , ولی هوارتا دلم گرفته ....


اون لحظه فقط یه دنیا دلم گریه میخواست ........

+ t تاریـخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ساعـت 17:7نویــسنده Fatemeh |

بي آن که در جستجوي قافيه باشم

و بي آن که حتي در جستجوي واژه ها باشم

امشب هم میخواهم از تو بگویم

مي خواهم از تو بگويم

از تو که عاشقانه دوستت دارم

با ساده ترين کلمات

همراه با همين اشکي که دارد مي غلتد و فرو مي افتد

مي خواهم بگويم دوستت دارم

امشب نه مي خواهم برايت از آسمان خورشيد بياورم

نه مي خواهم ستاره ها را برايت بچينم

و نه مي خواهم به شهر آرزوها و رؤياها بروم

فقط ساده و با صداقت

همراه با شاهدي صادق

از اعماق جاني سوخته

با چشماني باراني

مي خواهم بگويم دوستت دارم

و مي خواهم بگويم اين نه سخني است که تنها بر زبان آيد

من تقدس عشقت را

بر کرامت وجودم نشانده ام

و اگر سراسر وجودم زبان باشد

يکسره خواهد گفت:

                                                                دوستت دارم

+ t تاریـخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعـت 0:19نویــسنده Fatemeh |

 

باران رویاست 
 
 
میان بال های شب می خزد
 
 
به پنجره های بسته دست می کشد
 
 
و در میان رازها راه می رود
 
 
باران رویاست
 
 
آرزوها را صدا می کند
 
 
در کوچه های گذشته قدم می زند
 
 
هیچ نمی پرسد
 
 
همه چیز را می داند...
 
 
باران رویاست
 
 
و رویاها به بارانی شسته خواهد شد
 
 
تو نیز بارانی
 
 
میان رویاهای من تا صبحدم قدم می زنی
 
 
رازها را نوازش می کنی
 
 
هیچ نمی پرسی
 
 
 همه چیز را می دانی ....
 
+ t تاریـخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ساعـت 16:39نویــسنده Fatemeh |

دلم برای تو تنگه مهربونم...

هر نسیمی که می وزه عطر تو رو به یادم می یاره...

یاد تو دوباره برام تداعی می کنه.نمی دونی که چقدر دلتنگتم...

بی صدا می شکنم...

 آروم پراشک می شه چشمام ...

نگاه می کنم به دستانم جای خالی دستات و می بینم

تو آیینه که نگاه می کنم انعکاس چشمات رو می بینم.آخ که چقدر دلتنگتم ...

اگه دیگه پیشم نباشی دیگه رو شونه ی کی سر بزارم....

دیگه بارون واسه کی شم و ببارم؟؟

آغوش سردم گرمای تو رو می خواد این قلب خسته نوازش دستاتو می خواد

نمیدونم چجوری میتونم اینهمه دلتنگی رو تحمل کنم

تمام روزا دارم به این فکر میکنم که واقعا اگه اون روز برسه...من چیکار کنم...

از حالا غصم گرفته....

من نمیتونم....نه نمیتونم...

من اصلا نمیتونم دوریتو تحمل کنم

من طاقت اینهمه دلتنگی رو ندارم

+ t تاریـخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعـت 22:22نویــسنده Fatemeh |
 دوستت دارم به تعداد نفسهایی که تا به حال کشیدم.

دوستت دارم به اندازه ی تموم تپش های قلبم.

دوستت دارم به اندازه ی تعداد پلک هایی که زدم

خیلی بیشتر دوستت دارم به اندازه تعداد قدم هایی که برداشتم

بیشتر از حرفایی که تا به حال زدم ..

خیلی بیشتر از لحظه هایی که به یادت بودمو هستم

خیلی بیشتر از تداد دفعاتی که گفتم دوست دارم دوست دارم

بیشتر از عشقی که نسبت به خودم داشتم دوست دارم

بیشتر از آه هایی که تو زندگیم کشیدم دوست دارم

بیشتر از گل های بهشت دوست دارم

بیشتر از ابر های سفید دوست دارم

بیشتر از نور موقع طلوع آفتاب دوست دارم

بیشتر از آدمای روی کره ی زمین دوست دارم

و خیلی بیشتر از همه ی زندگیم که تویی دوست دارم

من تورو بیشتر از خودت دوست دارم..

ولی درکل اینا رو گفتم که بدونی خیلی خیلی بیشتر از این ها دوست دارم...

+ t تاریـخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ساعـت 16:23نویــسنده Farnoush |
 
+ t تاریـخ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ساعـت 15:22نویــسنده Fatemeh |
 

فکر میکردم عشق ساده تر از این هایی ایست که دلم را به بازی بگیرد گمانم براین

بود که عشق ساده می آید و ساده میرود خیالم بود که عشق اگر هم قدرتمند باشد

 تنها میتواند قلبم را به بازی بگیرد تصور میکردم عشق همان احساسی است که تنها

قلبم را به درد می آورد در فکرم بود که هر گاه که خواستم میتوانم عشق را دور

بریزم ...ولی بر خلاف تمام ذهنم دیدم عشق :همان شعله  زیبایی است که

 ذره ذره ی دمم را میسوزاند.

+ t تاریـخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعـت 21:11نویــسنده Farnoush |

معلم گفت: بنويس "سياه" و پسرك ننوشت ! معلم گفت: هر چه مي داني بنويس ! و پسرك گچ را در دست فشرد ...

 معلم عصباني بود و گفت : املاي آن را نمي داني؟!! سياه آسان بود و پسرك چشمانش را به سطل قرمز رنگ كلاس دوخته بود ... معلم سر او داد كشيد و پسرك نگاهش را به دهان قرمز رنگ معلم دوخت ! و باز جوابي نداد.

 معلم به تخته كوبيد و پسرك نگاه خود را به سمت انگشتان مشت شده معلم چرخاند و سكوت كرد ... معلم بار ديگر فرياد زد: بنويس گفتم هر چه مي داني بنويس...! و پسرك شروع به نوشتن كرد :

كلاغها سياهند ، پيراهن مادرم هميشه سياه است، جلد دفترچه خاطراتم سياه رنگ است و كيف پدر هم سياه بود، قاب عكس پدر يك نوار سياه دارد. مادرم هميشه مي گويد : پدرت وقتي مرد موهايش هنوز سياه بود چشمهاي من سياه است و شب سياهتر. يكي از ناخن هاي مادر بزرگ سياه شده است و قفل در خانمان سياه است. بعد اندكي ايستاد رو به تخته سياه و پشت به كلاس و سكوت آنقدر سياه بود كه پسرك دوباره گچ را به دست گرفت و نوشت :

تخته مدرسه هم سياه است و خود نويس من با جوهر سياه مي نويسد ... گچ را كنار تخته سياه گذاشت و بر گشت ، معلم هنوز سرگرم خواندن كلمات بود و پسرك نگاه خود را به بند كفشهاي سياه رنگ خود دوخته بود ... معلم گفت : بنشين.

 پسرك به سمت نيمكت خود رفت و آرام نشست و معلم كلمات درس جديد را روي تخته مي نوشت و تمام شاگردان با مداد سياه در دفتر چه مشقشان رو نويسي مي كردند ... اما پسرك مداد قرمزي برداشت و از آن روزمشقهايش را با مداد قرمز نوشت و معلم ديگر هيچگاه او را به نوشتن كلمه سياه مجبور نكرد و هرگز از مشق نوشتنش با مداد قرمز ايراد نگرفت.و پسرك مي دانست كه قلب یک معلم واقعی هرگز سياه نيست...

 

+ t تاریـخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ساعـت 23:5نویــسنده Fatemeh |
می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد در دایره حضورش تو را به من نشان دهد !!

می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم هر وقت دلم هوای تو را کرد عطر حظور مهربان تو را با من هم قسمت کنند !!

می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد !!

می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنون پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرارم را هم شنیدند عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند...!!

+ t تاریـخ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ساعـت 0:58نویــسنده Fatemeh |

امروز روز تولد عزیزترین منه!!!
الهی من قربونش برم...!!
امروز بهترین روزه واسه من...            
روزی هزار بار خدارو شکر میکنم که ... رو  دارم و از خدا ممنونم.
... ی من کسی که تموم زندگیمه ,کسی که نفسمه , کسی که تموم وجودمه و تو یه همچین روزی به دنیا اومده...!!
امسال دومین سالیه که با همیم امیدوارم هر سال این روزو بهش تبریک بگم...
من بدون اون ...!
عشق اون به من زندگیه دوباره داد !
اون منو دوباره زنده کرد.بهترین لحظه هام وقتیه که  دارم باهاش حرف میزنم ,تموم لحظه هام با اون قشنگه...
به من خیلی چیزا یاد داد ,خیلی چیزا...
مثلا یادم داد چطوری درست زندگی کنم... الآنم میخوام بابت تمام اینها ازش تشکـر کنم!خیلی ممنونــم ... ...!!
راستی...یه معذرت خواهی بزرگ بهش بدهکارم!
آخه من همیشه ناراحتش میکنم...
و این بارم مثل دفعه های قبل...                  

                                                   

 ...:::  بــبـخـشــیــــد ... ...  :::...

شاید تا حالا بهت نگفته باشم ولی حالا میگم که همیشه خیلی آرومم میکنی واقعا وقتی باهات حرف میزنم انگار همه ی غمام یادم میره! با تو بودن به من آرامش میده...
طوری که دوست دارم فقط پیشت باشمو تو واسم حرف بزنی...!
تموم زندگیم تویی من بدون تو هیچم ...

 

        تــولــدِ ... ... مـــبـارکـــــــــــــ      

 

+ t تاریـخ جمعه یازدهم فروردین 1391 ساعـت 0:13نویــسنده Fatemeh |
امشب به اندازه ی همه شب هایی که ندیده بودمت و ندیده بودی منو داغونم .

داغونم چون تو رو دیدم.

داغونم چونکه فکر نمیکردم کسی باشه که بتونه داغونم کنه.

بیشتر داغونم چونکه نمیدونم اونم داغونه یا نه؟؟

داغونم برای اینکه فکر نمیکردم صدات اینجوری نه تنها قلبم رو بلکه همه بند بند وجودم رو محتاج خودت کنه.

داغونم چونکه فکر نمیکردم به همین راحتی قلبم در یک لحظه به اندازه تموم عمرم بتپه.

آره امشب داغونم چونکه تازه فهمیدم عشق هم معنا هایی دارد.تازه فهمیدم چه ساده اند تمام کسانیکه عشق را نبوییده اند.چه آسوده اند کسانیکه تا به حال تشنه ی شنیدن صدای نفس های معشوق نبوده اند.

امشب به اندازه ی تمام شب هایی که بدون دیدن تو سپری کردم داغونم.

امشب داغونم چونکه نگران فردایی هستم که باز بی تو باشد.

امشب داغونم چونکه تو همه وجودم رو در یک لحظه ازم گرفتی.ای معشوق من یا دلم را پس بده یا تا ابد شب هایم را آرام کن.

ولی ای کاش تنها امشب داون بودم ای کاش.

"ای آشفته دلان من هم به دنیای تلخ و شیرینتان پیوستم.دنیایی که فقط برای ماست.فقط برای ما.برای کسانی که نمیدانن عاشقند یا آشفته .دنیای ما"

آره امشب خیلی داغونم چونکه تا بینهایت عاشقم.

+ t تاریـخ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعـت 22:38نویــسنده Farnoush |

پرند ه خسته روزی به مقصد خواهد رسید

پرنده کوچک با تنی خسته به امید آرزوی بزرگ به پرواز درآمد

بالهایش دیگر قدرت پرواز ندارد

دلش آنچنان خسته است که خستگی راه را به یاد نمی آورد

دلش از دست روزگار می گرید

به ناچار سفر را انتخاب کرده شاید که زندگی اش را عوض کند

اما پرنده کوچک ما نمی داند هر کجا رود آسمان یکی ایست

زمین یکی ایست

روزگار نیز همان بازی را برایش رقم زده

پس چرا می رود؟

+ t تاریـخ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعـت 15:43نویــسنده Farnoush |

باران که می‌بارد…
باید آغوشی باشد…
پنجره‌ی نیمه بازی…
موسیقی باران…
بوی خاک…
… سرمای هوا…                                             
گره‌ی کور دست‌ها و …
گرمای عریان عاشقی…
صدای تپش قلب‌ها…
خواب هشیار عصرانه…
باران که می‌بارد…
باید کسی باشد!

 

+ t تاریـخ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ساعـت 13:56نویــسنده Fatemeh |

امشب به یاد تک تکِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهابِ خیسِ ورق ها، دلم گرفت
از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو
در آتشِ گرفته سراپا دلم گرفت
متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت
یک ردِ پا که سهمِ من از بی نشانی است
از ردِ خون که مانده به هر جا، دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم، درآمدم از پا دلم گرفت

+ t تاریـخ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ساعـت 22:5نویــسنده Fatemeh |

نوروز پاسداشت عشق های کوچکی است که زنده مانده اند
و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی است
که عظمت را کوچک می دانند
پس به تو در نوروز سلام می کنم
که بزرگترین عشق این کوچکی
sal 90 131 کارت پستال تبریک سال نو 90

بقیه در ادامه مطلب...


برچسب‌ها: نوروز1391, عید91, سال جدید, نوروز91, تبریک سال نو, متن سال91
ادامه مطلب
+ t تاریـخ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعـت 20:0نویــسنده Farnoush |

در سال جدید یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند..

بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ t تاریـخ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ساعـت 17:58نویــسنده Farnoush |

در آغاز سال جدید...

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد

 

سال جدید رو به همه ی دوستان عزیزمون تبریک میگیم!

امیدواریم که همتون سال خوبی داشته باشید

عــــیــدتــــون مـــبـــارکـــــــ

                                                                       EJ......FJ

 

+ t تاریـخ سه شنبه یکم فروردین 1391 ساعـت 2:30نویــسنده Fatemeh |

چند صباحی است که دل را معبد عشقت نهادم و از فراسوی فاصله ها نگاه مهربانت را بر خود خریدم روزگاری بود که تنهاییم را با مرغان آسمان تقسیم می نمودم و همراه با بارش باران دل تنهایم را نوازش می کردم تا اینکه نامت را شنیدم و همانا عشق بزرگت را با دنیای تنهاییم تعویض نمودم ...

مهربانا اگر روزی یاد من در قلبت از بین رفت شکایتی ندارم...

 زیرا یاد تو را با خودهمراه خواهم کرد

در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشد؟ 

در گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد ؟

در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟ آیا میبینی که تو را میبیند؟

صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند دوستت دارم...

 دوست ندارم که بگویم دوستت دارم...

 دوست دارم که بدانی دوستت دارم !!

 

+ t تاریـخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعـت 18:24نویــسنده Fatemeh |

بنویس تا آدما عشق و زندگی رو به یاد بیارن ...

بنویس تا بدونن هنوز دوست داشتنی هست...

بنویس تا بدونن دو تا آدم میتونن عـــاشق هم باشن...

میتونن دوست و عاشق هم باشن.....

بنویس تا بدونن دوست داشتن از تنهایی بهتره...

بنویس تا بدونن عشق خیابونی عشق نیست...

...بنویس تا بدونن اگه زندگی سخته ...با یه عشق همیشگی ...

با یه دوست داشتن موندگار میشه آسونش کرد...

 میشه تا خدا رسید...

 

+ t تاریـخ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ساعـت 19:14نویــسنده Fatemeh |

قرارمان باران بود

ساعت دلدادگی

کنار عشق

یادت هست ؟!

من آمدم

باران هم

و رنگین کمان

برای عشق

تمام قطره ها را

در انتظارت قدم زدم

و خیابان را

تا تمام شهر

به جستجوی تو بردم

تو امّا نیامدی

نمی دانم اشک بود یا باران

چیزی بر گونه ام سر می خورد

و روی کفش ها یم می چکید

که می گفت

تو در خواب من جا مانده ای

و من ...

چشم هایم را

به ملاقات آورده بودم !

همیشه ...

این گونه از رؤیای تو

تنها

به خانه بر می گردم

+ t تاریـخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ساعـت 18:54نویــسنده Farnoush |

دانی که دلم در غم عشقت به چه حال است؟
دیدار رخت بر دل من نقش خیال است

در خواب همیشه رخ زیبای تو بینم
در آینه یک بوسه ز رخسار تو چینم

غوغای دلم بین و بر این دل گذری کن
بر ساحل چشمان من امشب نظری کن

این دل ز تمنای وصالت همه رشک است
واین چشم ز دوری و فراقت پر ِ اشک است

گر نور رخت بر دل بی تاب نتابد
خون گرید و این دیده ی بی خواب نخوابد
 
 


 

+ t تاریـخ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ساعـت 23:32نویــسنده Fatemeh |

معنای حقیقی عشق در گلها نهفته است.

کسی که سعی کند صاحب گلی شود پژمردن زیبایی اش راهم می بیند.

اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد ، همواره با او می ماند!

 بگو از آن عشقی که مرا به صد بی راهِ زد!

 بگو از خودت که مرا همچو دیوانه ای ساخته!

بگو از چهره بیاد ماندیت که مرا یادش همچو ققنوسی به آتش می کشد !!

 بگو از کلام ویران کننده ات که مرا به خراباتی همانند ساخته !!

 بگو از صدای گوش نوازت که مرا یادش،ذهنم را نوازش

و وجودم را همچو چلچله ای ست می سازد!!

بگو از خاطرات بجا مانده ات که مرا یادش افسون و پریشان می سازد !

آخر بگو از فراغت که مرا یادش همچو مجنونی آواره جهان و

همچو کبوتری تنها به آبی بیکران راهنمایی می کند!

می گویمت که فراغت...

 زمان را پوچ

هستی را بی ارزش 

 ارزش ها را بی محتوا 

 زیبا یی ها را به پلیدی و

سیاهی برایم مبدل ساخته ...

می گویم که تا وجود و هستیم به این جهان فانیست ...

ملکــــــه ی  ذهنـــــــــم  و  فـرمانــروای  قـــــلبــــــــــــــــــــم 

تـــو هســــــتی 

و قــــلبــــــم مـــــال توســـــــــت !!!!

 

 

+ t تاریـخ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ساعـت 18:7نویــسنده Fatemeh |

اینجا من ؛ چشم انتظار دستی نشسته ام تا برای نوازش به سمتم دراز شود و مرا از بی کسی های دلم برهاند.

می نشینم تا به چشمانم ثابت کنم این همه غربت و تنهایی را و در سکوت خویش فریاد زنم بغض های سر به مهر قلبم را.

اینجا من تنها و منتظر می مانم تا شاید دلی که خسته می رسد از راه و به دنبال عشق می گردد،محبتم را نثارش کنم تا شاید او هم دستان پینه بسته ام را در آغوش بگیرد و بفشارد.

اینجا من تنها و غریبم ای دوست.

مرا دریاب . . .

و تنهایم نگذار. . .

که بی تو هیچ ام . . .

+ t تاریـخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ساعـت 22:30نویــسنده Farnoush |

اینبار هم حرفهایم از جنس همیشه است

از جنس آب و آینه و مهر

حرفی شبیه خود عشق... شبیه خود تو!

نمی گویم دلتنگ توام...تو با منی ... هر نفس ... تا همیشه!!

نمی گویم بمان ... تو ماندنی ترین حضوری برایم!

حتی نمیگویم عشق ... تو تمامی عشقی برایم...

تو تمامی بهانه ام برای عاشقی ...برای لبخند ... برای داشتن

 آرزوهای دست یافتنی ...

من تمامی غرورم از داشتنت

من تمامی بهارم از حضورت

مرا ببین ای دوست داشتنی ترین داراییم ...! عاشقم... عاشق تو!

 عاشق لبخندهای مهربانت...

عاشق حرم نگاه عزیزت...

عاشق امنیت ناب دستهایت...

عاشق تو که هیچکس مثل تو نیست...

... تا تو هستی مهربانی خدا با من است ...

+ t تاریـخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ساعـت 19:42نویــسنده Fatemeh |

اگه كسي ديوونت بود ، بازيش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقبتري اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو !

 

+ t تاریـخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ساعـت 15:45نویــسنده Farnoush |

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای

و شاه بیت غزل های لال من شده ای

چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض

جواب حسرت این چند سال من شده ای

چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟

تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای

چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم

 خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای

هنوز نذر شب جمعه های من اینست

 که اتفاق بیفتد حلال من شده ای

که اتفاق بیفتد کنارتان هستم

 برای وسعت پرواز بال من شده ای

میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق

 تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای

مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست

عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای

 

+ t تاریـخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ساعـت 15:27نویــسنده Farnoush |

دیشب چه شبی بود

شب غم و ماتم

گویی که رسیده

مرگ من ز عالم

آشفته شبی بود

قلب من چه زشت بود

گویی که ندیدم

جایی که بهشت بود

قلب من سیه بود

چشم من چه تاریک

ابروان من کج

شانه ی تو خالی

شانه ات نفس بود

ای امید هستی

تو نفس نبودی

تو عشق من هستی

در دلم نوشتم

تا آخر این خط

عاشق تو هستم!

عاشق تو هستم
!

+ t تاریـخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ساعـت 17:39نویــسنده Fatemeh |


من که گفتم این بهار افسردنی است   من که گفتم این پرستو مردنی است

من که گفتم ای دل بی بند و بار      عشق یعنی رنج ، یعنی انتظار

آه عجب کاری به دستم داد دل     هم شکست و هم شکستم داد دل

 

+ t تاریـخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ساعـت 20:33نویــسنده Farnoush |
+ t تاریـخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعـت 18:23نویــسنده Farnoush |

کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که بی نظیری

مثه تو که با نگاهت ، منو از خودم می گیری

کی می خواد مثل تو باشه ،مثل تو که تکیه گاهی

تو به داد من رسیدی،توی تردید و سیاهی

همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه

چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه

عشق تو پناه آخر ، واسه قلب نیمه جونه

کی می خواد مثل تو باشه ، کی مثه تو مهربونه

وقتی که چشای خیسم، دیگه جایی رو نمی دید

جزتوهیچ کس تو دنیا، حال وروزمو نفهمید

همه چی از تو شروع شد،همه چی با تو تمومه

چرا دنیارو نبینم ، وقتی چشمات روبرومه

+ t تاریـخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ساعـت 17:46نویــسنده Farnoush |